آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

این روزهای ما(آبله و پروژه پوشک)28دی95

سلام و صد سلام به همه دوستان. یادتان هست که نوشتیم آویسا خانم آبله مرغان گرفته بودند خواستیم بگوییم علی هم بعد دو هفته گرفت. روز سه شنبه که از مهد تحویلشان گرفتیم وقتی رسیدیم خانه اول از همه آویسا متوجه جوش های فشرده در گردنشان شد و من فهممیدم که بله آبله گرفتن و از داروهایی که از آویسا ذخیره کرده بودم بر جوش ها زدم تا همسرجان امد و بردنشان دکتر تا مطمئن شود که دقیقاً آبله است. چشمتان روز بد نبیند هر جا که جای خالی در بدن پسرک بود جوش در امده بود و بچه م کلاً کلافه. روز چهارشنبه همسرجان مرخصی گرفتن و نشستن خانه. من و آویسا هم آمدیم اداره و  مدرسه. ده روز استعلاجی برای بنده که کسی در این شهر ندارم یعنی فاجعه . خلاص...
28 دی 1395

یکشنبه 5 دی95

شمال که رفته بودیم از جمعه شب بنده سردرد بدی گرفتم با حالت تهوع و لرز. صبحش دیدیم دایی جان بهزاد در شرایطی بدتر از من بسر می بره و با دایی جان محمد راهی درمانگاه ولایت شدیم. درمانگاه که تقریباً چیزی از 20 سال پیش خودش بهتر نشده بود که بدتر هم شده بود و به نظرم وقتی کوچیک بودم و باباحاجی من رو می برد درمانگاه هم تمیزتر بود هم قانونمندتر. بگذریم... بعد از سرم دایی جان و یه مشت قرص برگشتیم منزل باباحاجی. تا شبش کمی بهتر شدم و عروسی و مراسم های خاص اونجا برگزار شد که البته در کنار عزیزان خوب بود و خوش گذشت. روز یکشنبه  قصد عزیمت به تهران کردیم و شبش آنچنان تب و لرزی مرا گرفت که نگو و نپرس با همان حال بد و بدن درد راهی اداره شدم ...
5 دی 1395
1